حاج سید محمد رضا هاشمی

وب سایت رسمی مداح اهل بیت ع
سه شنبه, ۲۵ شهریور ۱۳۹۳، ۰۱:۳۶ ب.ظ

خانم حضرت رقیه س

روضه 1


نم نم داره بارون میآد

داره برام مهمون میآد

کنایه فهم ها

خرابه بوی نون میآد

وای وای

داره از راه دور میآد

تو طبقی از نور میآد

از سفر تنور میآد

وای وای

بابا خواهش میکنم،من میدونم تو راه زیادی پشت سر گذاشتی به من برسی،راهتم سخت بوده

آروم آروم از طبق بیا کنارم

سر رو سرت بذارم

بابا می خوام عمه نشنوه

حرف نگفته دارم

حرف نگفته اش رو ببین

چند شبه بابا یه لقمه نون نخوردم

اسم تو که می بردم فقط کتک می خوردم

نبودی و  اسیر شدیم

بسته به یک زنجیر شدیم

بابا یه روزه پیر شدیم

یکی زد و همه ام زدند

لگد محکمم  زدند

وای وای،حسین....

حالا که اومدی بمون

یه ذره لالایی بخون

از وقتی رفتی خواب از چشمام رفته،تو که بزرگی دو روز نمی خوابی به هم میریزی،این دختر از عاشورا به بعد دیگه نخوابید.

حالا که اومدی بمون

یه ذره لالایی بخون

میخوام بخوابم باباجون

وای وای

تا بینمون فاصله بود

سهمم فقط آبله بود

خندهای حرمله بود

وای وای

دختر بچه است دیگه تو جنس خودش روضه میخونه،اینم بخواد روضه بخونه،این جوری روضه میخونه،

رباب و ببین اصلاً نمی خوره آب

هر روز نشسته بی تاب

تنها به زیر آفتاب

شبا دیگه یا بچه اش و خواب میبینه

یا خواب آب میبینه

داره عذاب میبینه

این دختر وقتی طبق رو جلوش دید،با تعجب پرسید.چند تا جمله داریم تو این مقتل با تعجب گفته شده،اولین جمله ای که با تعجب ادا شد،خود عمه جانش تو گودال با تعجب  گفت:أ اَنت اخی، مگر نه کیه ندونه زینب حسین رو شناخت،اما تعجب کرد، از همه ی عالم زینب حسین رو بیشتر میشناسه،مرحوم قوام از روضه خونهای قدیم این حرف و میزده:یه سفر میری کربلا میای،بین هزار تا مهر تو جا مهری،مهر کربلا رو میشناسی،غیر از اینه؟اصلاً تشخیص میدی،اون وقت زینب بین این همه نیزه شکسته چه جوری حسین رو نشناسه،دومین جمله ای که با تعجب پرسیده شد،از خواهر همین خانم سه ساله سکینه خاتونه،اومد تو گودال دید عمه اش یه بدن بی سر و بغل کرده،صدا زد عمه: هذا نعشُ مَن؟این بدنه کیه این جوری بغل کردی؟اونم شناخت،میدونه عمه اش فقط بدن حسین رو بغل میکنه،اینم یه جمله ی با تعجب،یه جمله دیگه رو هم همین دختر گفته،یه نگاه به طبق کرد، ما هذا الرأس؟عمه این سر کیه جلو من گذاشتن؟تا گفتن سر بابات حسینه،سر و آروم به سینه چسباند،دیدن لبهاش رو گذاشت رو لبهای باباش،حسین.......

روضه 2

شام غربت سر اومد

تا پدر از در اومد

با سر از نیزه بابا

دیدن دختر اومد

زود رسیدم به پیری بابا

تو لباس اسیری بابا

مُردم از سر به زیری بابا

ای بابای خوب و غریب من

ای خورشید شیب الخضیب من

بچه این جوریه،حالتش اینجوریه،مخصوصاً وقتی بعد مدتها باباش رو ببینه،تا بابارو میبینه،شروع میکنه تعریف کردن،بابا کجاها رفتیم،بابا چی ها دیدم.

دیدم بزم شرابُ

از خواب پرید زین العابدین دید هی میزنه به سر و صورت "ناله بزن این شبها وقتشه"

دیدم بزم شرابُ

میچشیدم عزابُ

کی عزیزم؟

وقتی مرد غریبه

بست به دستم طنابُ

پر شدم از کبودی بابا

کجا؟

بین چندتا یهودی بابا

خوب شدم اصلاً نبودی بابا

شهر شام و ازدحامُ

تاره چشم کم سوی دخترت

آتیش افتاد بین موی دخترت

دیشب خوابت رو دیدم

صورتت رو بوسیدم

بچه وقتی خوابه،اولاً درست بیدارش میکنند،خصوصاً وقتی داره خواب میبینه،میبینی ،متوجه میشی داره خواب میبینه،یهو بیدارش نمیکنی،این نازدانه رو چطور بیدار کردن؟

دیشب خوابت رو دیدم

صورتت رو بوسیدم

اما با تازیونه

ناگه از خواب پریدم

جای پنجه به صورت دارم

من کجا خواب راحت دارم

من برا عمه زحمت دارم

هرکجا میومدن سراغ ما،تازیانه،تا نگاهمون به تو می اُفتاد بالای نیزه،تا میگفتیم بابا،بابا  با تازیانه می اومدن سراغ ما،عمه می اومد جلو،خودش رو سپر میکرد،اینقده تازیانه ها به بدن،عمه جانم زینب خورده، من دیگه روم نمیشه،تو چشمای عمه ام نگاه کنم.

این نازدانه رو آقا زین العابدین بغل گرفت،عزیز خواهرم،چرا اینجور بیتابی میکنی،چرا اینجور به سر و صورت میزنی،گفت:دادش الان اینجا بود،بغلم کرد،بغلش کردم،همین الان بابام پهلوم بود،بی تابی کرد،همه اسرا دور سه ساله جمع شدن،صدای ضجه و گریه بلند شد،به گوش اون ولد زنای اول و آخر رسید،گفت:چیه سروصدا راه اندختن،من و بی خواب کردن،گفتن یتیم حسین بی تاب شده،بهانه ی بابا گرفته،میگه من بابامو میخوام،گفت:خوب باباشو ببرید،سر حسین رو گذاشتن تو یه طبق،وارد خرابه کردن،همین که چشمش به طبق افتاد،دختری که تا چند لحظه پیش،دست به دیوار میگرفت راه میرفت،از  جا پرید،بابامو بذار زمین،نشت کنار طبق،روپوش رو کنار زد،بابایی،من الذی ایتمنی علی صغر سنی، من الذی قطع وریدک،کی رگ های گلوی تو رو برید؟....حسین....


روضه 3

می خوام این دلارو ببرم  پیش یه دختر کوچولو،این دختر کوچولو زبونش نگرفته،اما دیگه قدرت حرف زدن نداره،بگم؟این دختر کوچلو براش سر بابا آوردن،این دختر کوچلو صورتش کبوده،یا زهرا،چه خبره امشب؟

من دختری سه ساله

رُخم به رنگ لاله

بابا دیگه طاقت ندارم

فریاد از این زمونه

قامت من کمونه

روی خاکا سر میگذارم

های های،هرکی داره یه جوری پرواز میکنه،یا صاخب الزمان چه کردی با این دلا قربونت برم؟

تنم رمق نداره

نه گوش و نه گوشواره

بابا ببین که ناتوونم

عمه نشسته خسته

خیلی دلش شکسته

امید نداره که بمونم

بابا،لااله الا الله،یا نفهمی چی میگم،یا هر چی دلت سوخت،اون جوری دلت می خواد عرض ارادت کن،بابا حسین،بابا حسین

چند نفری رسیدن

قربون این گریه کردنا،قربون این اشکا،رقیه جان ببین چه جوری دارن برات میسوزن،تا صبح با خودت بگو،هی گریه کن

چند نفری رسیدن

باور کن دلم نمیاد بگم این جمله رو،بابا یه دختر سه ساله ،چند تا آدم نامرد،گُنده که لازم نیست دیگه،به یه بچه کوچولو اخم کنی،حساب کار خودش رو میکنه،بابا مگه این بچه چیکار کرده بود؟

چند نفری رسیدن

چیکار کنم؟اگه تو هم نمی خوای نگم؟نگم؟بگم؟

چند نفری رسیدن

موی من و کشیدن

یا زهرا،امشب ناله بزن،از کاروان ناله زنا عقب نمونی،امشب بلند بلند گریه کن

چند نفری رسیدن

موی من و کشیدن

نظر به سال من نکردن

هیچکی نگفت این بچه سه سالشه،یا بقیةالله

مرا به هر بهانه

زدند تازیانه

رحم به حال من نکردن

بابا بابا،شده دختر کوچولوت یا خواهر کوچلو داشته باشی؟از یه جاهایی هی خاطره ی خوش داره،یا یه جایی بهش سخت گذشته،هی میگه بابا اون جا بودیم،چه خوب بود،یادته؟یادته؟

وقتی که مدینه بودیم یادته

غم و از دل می زدودیم یادته

دست تو بود به دستم یادته

روی زانوت مینشستم یادته

یه آدم بزرگ دلش تو روضه کباب میشه،میسوزه،میخواد تو صورتش بزنه،دل آدم رحم میاد،بابامن نمیدونم اینها کی بودن و چی بودن،آی نامردا،بابا یه دختر کوچولو ،بچه ی فاطمه،

وقتی از راه میرسیدی یادته

گوشواره برام خریدی یادته

حالا گوشواره ندارم بابا جون

بیار این دستات رو بالا،پنج مرتبه یا زهرا(سلام الله علیها)

روضه 4


1-      نام مبارک : رقیه (س) یا زینب

2-      نام پدر : حضرت امام حسین سیدالشهدا علیه السلام

3-      نام مادر : مکرمه ایشان امّ اسحاق دختر طلحته ابن عبدالله

4-      محل تولد : مدینه منوّره

5-      سال ولادت : 57 هجری

6-      سن شریف : سه الی چهار سال

7-      در حادثه کربلا حضور داشت

8-      همراه کاروان به اسارت برده شد

9-      طبق دستور امام حسین (ع) زنان و مادران شهادت پدران را از کودکان مخفی می داشتند

10-حضرت رقیه با دیدن کودکان شامی که همراه پدرانشان به تماشای آنها ایستاده بودند به سراغ عمه آمده و از او بهانه پدر می گیرد .

11- بر اثر گریه و بهانه پس از خواب شب هنگام پدر را در خواب می بیند از خواب بیدار می شده و با گریه مجدد سراغ پدر را می گیرد . و شدت گریه او غوغایی را به راه انداخته که زخم دل زنان و مادران مصیبت دیده را تازه کرده که حتی آرامش را از مسئولین مربوطه و یزید می گیرد به طوری که آن ملعون از خواب بیدار شد و پس از جویا شدن علت گریه ، دستور می دهد که سر بریده پدرش را به او نشان داده تا ساکت شود .

12- پس از بردن سر مبارک امام (ع)در خرابه حضرت رقیه با دیدن سر خون آلود پدر از شدت غم و اندوه فراوان از دنیا می رود .[1]

13- بدن مطهر او را کنار بابا الفرادیس به خاک سپرده می شود این مقبره در شمال غربی محله قدیمی دمشق واقع در کشور سوریه است .

14- مشهد و مزار آن حضرت زیارتگاه و مطاف دلهای محبین اهل بیت علیهم السلام است زرقنا الله زیارتها فی الدنیا و شفاعتها فی الاخره .

«کودکی خردسال و کرامتی بزرگ »

 مرحوم آیت الله حاج میرزا هاشم خراسانی (متوفای سال 1352 هجری قمری )در منتخب التوارخ می نویسد : عالم جلیل ، شیخ محمد علی شامی که از جمله علما و محصّلین نجف اشرف است به حقیر فرمود : جد مادری من ، جناب آقای سیّد ابراهیم دمشقی ، که نسبتش به سید مرتضی علم الهدی منتاهی می شود و سن شریفش از نود افزون بوده و بسیار شریف و محترم بودند ، سه دختر داشتند ولی فرزند پسری نداشتند .

شبی دختر بزرگوار ایشان جناب رقیه بنت الحسین علیها السلام را در خواب دید فرمود به پدرت بگو به والی شام بگوید میان قبر و لحد مرا آب فرا گرفته و بدن من در آزار و اذیت است بیاید و قبر و لحد مرا تعمیر کند .

دختر قضیه را به پدر گفت : امام سیّد ابراهیم از ترس اهل تسنن به خواب او ترتیب اثر نداد . شب دوم ، دختر دومی و شب سومی دختر سومی خواب می بیند بعد از عرضه خواب سید ترتیب اثر نداد تا شب چهارم فرا رسید در آن شب شخص سید خواب می بیند که حضرت رقیه علیها السلام به طریق عتاب فرمودند چرا والی را خبر نکردی ؟ صبح آن روز سید نزد والی شام رفت و خواب خود را برای او نقل کرد والی شام دستور داد علما و صلحای شام را از سنی و شیعه بروند و غسل کنند و لباس نظیف در بر کنند ، آنگاه به دست هر کس قفل درب حرم مقدس باز شد ، همان کس برود و قبر مقدس  را نبش کند و جسد مطهرش را بیرون بیاورد تا قبر مطهر را تعمیر کنند .

بعد از انجام مقدمات دیدند تنها قفل به دست مرحوم سید ابراهیم باز شد وقتی نبش قبر صورت گرفت مشاهده شد که لحد حضرت رقیه علیها السلام را آب فراگرفته و بدن نازنین مخدّره میان لحد قرار دارد و کفن آن مخدّره مکرّمه صحیح و سالم می باشد لکن آب زیادی میان لحد جمع شده است .

سید ابراهیم دمشقی بدن شریف آن حضرت را از لحد بیرون آورد و بر روی زانوی خود تا سه روز نگه داشته به جز برایث نمازهای واجب که آن مخدره را بالای شی نظیفی می گذاشت و نماز می گذارد و تمام این سه روز به جز گریه خواب و خوراکی نداشت و بعداز تعمیر قبر ، آن حضرت را در میان لحد گذاشت سپس دعا کرد و خداوند پسری به نام سید مصطفی به او مرحمت فرمود و در پایان کار والی شام بعد از تفضیلو نوشتن ماجرا به سلطان عبدالحمید عثمانی و او هم تولیت زینبیّه و مرقد شریف حضرت رقیه و امّ کلثوم و سکینه : را به سیّد ابراهیم تولیت این اماکن شریفه را به عهده دارد و این قضیه حدود سنه هزار و دویست و هشتاد اتفاق افتاده است .

«کرامت بزرگ دیگر بوسیله ی این کودک»

مرحوم آیت الله خراسانی در کتاب معجزات و کرامات ضمن نقل قضیّه فوق می نویسد روی پشت بام خوابیده بودیم که ناگهان نار دست یکی از خویشان ما را گزید به طوری که بعد از مدتی مداوا هیچ اثری در بهبودی وی حاصل نشد تا آخر الامر جوانی به نام سیّد عبدالمیر نزد ما آمد و گفت : مریض مار گزیده کجاست و چون محل مار گزیدگی را به او نشان دادند با دست کشیدن به موضع ، بلافاله سلامتی او ببرگشت . سپس گفت : من نه دعایی دارم و نه دارویی فقط این کرامتها از اجداد ما به ما رسیده که هر سمی از زنبور یا عقرب و یا مار باشد اگر آب دهان یا انگشت بر آن بگذاریم فورا خوب می شود و جهتش این است که جدّ ما سید ابراهیم دمشقی موقعی که آب ، قبر شریف حضرت رقیه علیها السلام را فرا گرفته بود جسم آن حضرت را سه روز روی دست خود نگه داشت تا لحد باز سازی شد به برکت و کرامت حضرت رقیه علیها السلام این اثر در خود و اولادش نسلا بعد نسلٍ به یادگار مانده است .

 

1  . مورخ خیبر جناب عمادالدین حن بن علی ابن محمد طبرسی ،

که معاصر با خواجه نصیر الدین طوسی است در کتاب کامل بهائی این داستان را آورده .


روضه 5

انجام کار خانه مرا سخت گشته است

دیگه خودم نمی تونم برا بچه هام نون درست کنم،نمی تونم خودم لباس های بچه هام رو بشورم،بابا چند وقت ِ زینب میاد جلو بسترم،توقع داره مثل همیشه بغلش کنم،موهاش رو شونه بزنم،آخ که دیگه دستم بالا نمیآد،بابا برا علی نمیتونم بگم،بچه ها هم که طاقت ندارن،اومدم برا تو بگم بابا

انجام کار خانه مرا سخت گشته است

می دونی چرا بابا؟

ضرب غلاف بال و پرم را گرفته است

همسایه ها عیادت نمی اومدند،ای کاش نمی اومدند،وقتی می اومدند،می رفتن بیرون،زینب میشنید،هی با خودشون می گفتن،این خانم دیگه موندنی نیست،این روزها روزهای آخرشه،

همسایه ها همه فهمیده اند که مرگ

سر تا به پای محتضرم را گرفته است

فاطمه هجده ساله از دیوار کمک میگرفت،می اومد کنار قبر بابا،این روزها وقتی از بابا حرف می زدن دلتنگ میشد،می گفت:علی جان پیراهنی که بابام رو در اون پیراهن غسل دادی،بده من بوی بابام و استشمام کنم،امیرالمؤمنین علیه السلام می دونه فاطمه چقدر دلتنگه،هی امتانع میکرد،هی زهرا اصرار،پیراهن رو آورد،روایت نوشته،تا پیراهن رو بو کرد،دیدن خانم غش کرد،رو زمین افتاد،می خوام بگم بی بی طاقت نداشتی،پیراهن بابا رو ببینی،من بمیرم برا اون سه ساله ای که تا بهانه ی بابا رو گرفت،دیدن نانجیب ها از در خرابه یه طبقی دارن میارن،قول بده ناله هات تموم نشه برای باقی شعر،همچین که رو پوش رو کنار زد،بچه ترسید،عمه جان این سر کیه؟ آخه حق داره بچه،باباش این طوری نبود،همه صورت زخمی ِ،لبها ترکیده،بی بی کنار قبر بابا با باباش حرف می زد،اما این سه ساله،کنار سر بریده بابا، گفت:بابا،خیلی درد و دل دارم باهات بابا،

درشام بی کسی مرا داد می زند

زخمی که بال چشم ترم را گرفته است

اگه کسی تا حالا برا رقیه سلام اللله علیها گریه نکرده باشه،با این بیت تلافیش رو در بیاره.

هر جا زقافله عقب افتاده ام

ضجر از روی اسب موی سرم را گرفته است.

هر جا رقیه رو می زند رو می کرد به عمه جانش میگفت:اگه عموم بود،اینها جرأت نداشتن من و بزنن

دق مرگ کرده حرمله ام بس که در برم

بر نی سر عموی حرم را گرفته است

این یکی رو به اندازه ی غیرتی که پا روضه ی بی بی داری باید پاش ناله بزنی.

انگشت های طعنه امانم بریده است

خیرات شهر دور و برم را گرفته است

.....

این که بی تاب ِ

رو زمین خواب ِ

دختر شاه ِ

شده بی بابا

اما حالا

با کیا همراه ِ

اونجا اگه تو مدینه،غربت اگه بود،اما علی بود سلمان بود،اباذر بود،اینجا هر وقت سر از محمل بیرون میکرد،باید سرهای بریده رو میدید،یا باید شمر و خولی رو می دید.

شده بی بابا

اما حالا

با کیا همراه ِ

نزنید اینقدر

 بی گناهه

توی ویرونه

یه ریز می خونه

کجایی بابا

کی میگه بابا

نوی زهرا

بی کس و کاره

یتیم تنها که نشته

با لباس پاره

آخه کی گفته

خنده داره

آفتاب از کدوم طرف در اومده

که بابام با سر اومده

لب تشنه بریده حنجر اومده

که بابام با سر اومده

غریب مادر اومده

روضه 6

مقتل بخونم برات ،منتخب طُریحی،حدائق الانس مرحوم بیرجندی از این مقاتل،کاملاً دقیق هیچ چیز از خودم نمیگم،فقط برات ترجمه کنم،بزرگان من و ببخشن،: فجاؤا بالرأس الشریف و هو مغطى بمندیل سر رو گذاشتن جلوش،یه پارچه رو سر،پارچه رو زدن کنار،دید یه سر بریده جلوش گذاشتن،با تعجب نگاه کرد، ما هذا الرأس این سر کیه؟نامرد گفت:قال رأسُ اَبوک ،این سر بابات ِ،تا نگاش به سر باباش افتاد،تا فهمید سر باباش ِ، فانکبت علیه تقبله و تبکى و تضرب على راسها و وجهها حتى امتلاء فمها بالدم دیدن محکم با دست میکوبه تو صورتش،رو لباش میزنه،دو دستی میزد رو سرش، تو بابای منی. اینقدر زد،صورتش ،دهانش خونی شد،سر رو نگاه کرد،گذاشت تو بغلش،یه نگاه به محاسن کرد، کلما مسحت الدم من شیبه احمر الشیب کما کان اول مرة هر چی خونها رو پاک میکرد با دستش،میدید دوباره محاسن خونی میشه،این خون تازه چیه،هرچی محاسنت رو پاک میکنم،....وای......حسین......،تازه اینجا اولین جمله ی بی بی است،تازه اولین خطاب به باباست، مقتل اینجا یه جمله آورده، یا ابه من جز رأسک...... یا ابى و من ارتقى من فوق صدرک قابضا لحیتک،بابا چه کسی جرأت کرده رو سینه ات بشینه،محاسنت رو تو دست بگیره،از این جمله ی رقیه میشه برداشت کرد،این دختر بالای گودال دیده،دیده والشمر جالسٌ علی صدره،داد بزن حسین......یه جمله از دردای خودش نگفته،ببین به بابا چی میگه، یا ابتاه من لنساء الثاکلات، بابا با این زنهای جوون مرده چه کنیم؟ یا ابتاه من للعیون الباکیات با این چشم های پر از اشک چه کنیم؟ یا ابتاه من للشعور المنشورات، با این موهای پریشون چه کنیم؟بعد یه نگاه کرد جمله اخری آدم و میکشه،صدا زد : یا ابتاه لیتنى کنت قبل هذا الیوم عمیاء ای کاش دخترت کور می شد،نمی دید،سرت رو این طوری جلوم بذارن، حالا فرج امام زمان(عج) بگو حسین.... آی جاموندهای از قافله ی شهداء،رقیه ی ثابت کرد هر که از قافله جا بمونه،آخرش به قافله می رسه،به اربابش میرسه،رقیه هم تو بیابون از قافله جا موند،اما اول کسی که سر بابا رو بغل کرد........





نوشته شده توسط حاج سید محمد رضا هاشمی
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم

کد براي وبلاگ :: قالب وبلاگ :: کد آهنگ وبلاگکد دعاي فرج براي وبلاگحب العباس :: کرامات حضرت ابوالفضل

بسم الله الر حمن الرحيم - .به وب سايت شخصي مداح اهل بيت (عليهم السلام ) حاج سيد محمد رضا هاشمي خوش آمديد جهت دعوت واجراي مراسم به قسمت تماس با من مراجعه فرماييد هشدار هشدار : انجام دادن اعمال و دستورات علوم خفيه بدون اجازه استاد و خودسرانه و نداشتن علم و آگاهي کافي چيزي جز تباهي و فلاکت در بر ندارد بنابراين قبل از انجام دادن اين اعمال کمي تامل و فکر کنيد .
حاج سید محمد رضا هاشمی

با درود و سلام به پیشگاه تمام اولیا و انبیاء الهی و درود و سلام بی پایان خداوند و اولیا و انبیاء و ملائکه و جن و انس و تمامی خلق خدا به روح و جسم چهارده نور پاک و محور گردش افلاک جناب خاتم الانبیاء محمد مصطفی (ص) و مولای متقیان حضرت امیرالمومنین (ع) وبانوی جهانیان حضرت زهرا (س) و یازده فرزند پاکشان که امامان خلقند از جناب مجتبی (ع) تا آخرین آنها حضرت بقیه الله الاعظم (عج)
و با سلام به شما دوستداران و ارادتمندان اهل بیت (ع)
به لطف خدا ی متعال و عنایت حضرت معصومین (ع) و زحمت چند تن از عاشقان اهل بیت (ع)این سایت راه اندازی شد و امیدوارم که این سایت وسیله ای باشد برای ارتباط دوستان
آل الله ((ع)) و همکاری همگانشان در جهت رشد وارتقای فکری و معرفتی در راه شناخت حق تعالی و آینه های تمام نمای حضرت حق که معصومین (ع) باشند
التماس دعا
حاج سید محمد رضا هاشمی

بایگانی

خانم حضرت رقیه س

سه شنبه, ۲۵ شهریور ۱۳۹۳، ۰۱:۳۶ ب.ظ

روضه 1


نم نم داره بارون میآد

داره برام مهمون میآد

کنایه فهم ها

خرابه بوی نون میآد

وای وای

داره از راه دور میآد

تو طبقی از نور میآد

از سفر تنور میآد

وای وای

بابا خواهش میکنم،من میدونم تو راه زیادی پشت سر گذاشتی به من برسی،راهتم سخت بوده

آروم آروم از طبق بیا کنارم

سر رو سرت بذارم

بابا می خوام عمه نشنوه

حرف نگفته دارم

حرف نگفته اش رو ببین

چند شبه بابا یه لقمه نون نخوردم

اسم تو که می بردم فقط کتک می خوردم

نبودی و  اسیر شدیم

بسته به یک زنجیر شدیم

بابا یه روزه پیر شدیم

یکی زد و همه ام زدند

لگد محکمم  زدند

وای وای،حسین....

حالا که اومدی بمون

یه ذره لالایی بخون

از وقتی رفتی خواب از چشمام رفته،تو که بزرگی دو روز نمی خوابی به هم میریزی،این دختر از عاشورا به بعد دیگه نخوابید.

حالا که اومدی بمون

یه ذره لالایی بخون

میخوام بخوابم باباجون

وای وای

تا بینمون فاصله بود

سهمم فقط آبله بود

خندهای حرمله بود

وای وای

دختر بچه است دیگه تو جنس خودش روضه میخونه،اینم بخواد روضه بخونه،این جوری روضه میخونه،

رباب و ببین اصلاً نمی خوره آب

هر روز نشسته بی تاب

تنها به زیر آفتاب

شبا دیگه یا بچه اش و خواب میبینه

یا خواب آب میبینه

داره عذاب میبینه

این دختر وقتی طبق رو جلوش دید،با تعجب پرسید.چند تا جمله داریم تو این مقتل با تعجب گفته شده،اولین جمله ای که با تعجب ادا شد،خود عمه جانش تو گودال با تعجب  گفت:أ اَنت اخی، مگر نه کیه ندونه زینب حسین رو شناخت،اما تعجب کرد، از همه ی عالم زینب حسین رو بیشتر میشناسه،مرحوم قوام از روضه خونهای قدیم این حرف و میزده:یه سفر میری کربلا میای،بین هزار تا مهر تو جا مهری،مهر کربلا رو میشناسی،غیر از اینه؟اصلاً تشخیص میدی،اون وقت زینب بین این همه نیزه شکسته چه جوری حسین رو نشناسه،دومین جمله ای که با تعجب پرسیده شد،از خواهر همین خانم سه ساله سکینه خاتونه،اومد تو گودال دید عمه اش یه بدن بی سر و بغل کرده،صدا زد عمه: هذا نعشُ مَن؟این بدنه کیه این جوری بغل کردی؟اونم شناخت،میدونه عمه اش فقط بدن حسین رو بغل میکنه،اینم یه جمله ی با تعجب،یه جمله دیگه رو هم همین دختر گفته،یه نگاه به طبق کرد، ما هذا الرأس؟عمه این سر کیه جلو من گذاشتن؟تا گفتن سر بابات حسینه،سر و آروم به سینه چسباند،دیدن لبهاش رو گذاشت رو لبهای باباش،حسین.......

روضه 2

شام غربت سر اومد

تا پدر از در اومد

با سر از نیزه بابا

دیدن دختر اومد

زود رسیدم به پیری بابا

تو لباس اسیری بابا

مُردم از سر به زیری بابا

ای بابای خوب و غریب من

ای خورشید شیب الخضیب من

بچه این جوریه،حالتش اینجوریه،مخصوصاً وقتی بعد مدتها باباش رو ببینه،تا بابارو میبینه،شروع میکنه تعریف کردن،بابا کجاها رفتیم،بابا چی ها دیدم.

دیدم بزم شرابُ

از خواب پرید زین العابدین دید هی میزنه به سر و صورت "ناله بزن این شبها وقتشه"

دیدم بزم شرابُ

میچشیدم عزابُ

کی عزیزم؟

وقتی مرد غریبه

بست به دستم طنابُ

پر شدم از کبودی بابا

کجا؟

بین چندتا یهودی بابا

خوب شدم اصلاً نبودی بابا

شهر شام و ازدحامُ

تاره چشم کم سوی دخترت

آتیش افتاد بین موی دخترت

دیشب خوابت رو دیدم

صورتت رو بوسیدم

بچه وقتی خوابه،اولاً درست بیدارش میکنند،خصوصاً وقتی داره خواب میبینه،میبینی ،متوجه میشی داره خواب میبینه،یهو بیدارش نمیکنی،این نازدانه رو چطور بیدار کردن؟

دیشب خوابت رو دیدم

صورتت رو بوسیدم

اما با تازیونه

ناگه از خواب پریدم

جای پنجه به صورت دارم

من کجا خواب راحت دارم

من برا عمه زحمت دارم

هرکجا میومدن سراغ ما،تازیانه،تا نگاهمون به تو می اُفتاد بالای نیزه،تا میگفتیم بابا،بابا  با تازیانه می اومدن سراغ ما،عمه می اومد جلو،خودش رو سپر میکرد،اینقده تازیانه ها به بدن،عمه جانم زینب خورده، من دیگه روم نمیشه،تو چشمای عمه ام نگاه کنم.

این نازدانه رو آقا زین العابدین بغل گرفت،عزیز خواهرم،چرا اینجور بیتابی میکنی،چرا اینجور به سر و صورت میزنی،گفت:دادش الان اینجا بود،بغلم کرد،بغلش کردم،همین الان بابام پهلوم بود،بی تابی کرد،همه اسرا دور سه ساله جمع شدن،صدای ضجه و گریه بلند شد،به گوش اون ولد زنای اول و آخر رسید،گفت:چیه سروصدا راه اندختن،من و بی خواب کردن،گفتن یتیم حسین بی تاب شده،بهانه ی بابا گرفته،میگه من بابامو میخوام،گفت:خوب باباشو ببرید،سر حسین رو گذاشتن تو یه طبق،وارد خرابه کردن،همین که چشمش به طبق افتاد،دختری که تا چند لحظه پیش،دست به دیوار میگرفت راه میرفت،از  جا پرید،بابامو بذار زمین،نشت کنار طبق،روپوش رو کنار زد،بابایی،من الذی ایتمنی علی صغر سنی، من الذی قطع وریدک،کی رگ های گلوی تو رو برید؟....حسین....


روضه 3

می خوام این دلارو ببرم  پیش یه دختر کوچولو،این دختر کوچولو زبونش نگرفته،اما دیگه قدرت حرف زدن نداره،بگم؟این دختر کوچلو براش سر بابا آوردن،این دختر کوچلو صورتش کبوده،یا زهرا،چه خبره امشب؟

من دختری سه ساله

رُخم به رنگ لاله

بابا دیگه طاقت ندارم

فریاد از این زمونه

قامت من کمونه

روی خاکا سر میگذارم

های های،هرکی داره یه جوری پرواز میکنه،یا صاخب الزمان چه کردی با این دلا قربونت برم؟

تنم رمق نداره

نه گوش و نه گوشواره

بابا ببین که ناتوونم

عمه نشسته خسته

خیلی دلش شکسته

امید نداره که بمونم

بابا،لااله الا الله،یا نفهمی چی میگم،یا هر چی دلت سوخت،اون جوری دلت می خواد عرض ارادت کن،بابا حسین،بابا حسین

چند نفری رسیدن

قربون این گریه کردنا،قربون این اشکا،رقیه جان ببین چه جوری دارن برات میسوزن،تا صبح با خودت بگو،هی گریه کن

چند نفری رسیدن

باور کن دلم نمیاد بگم این جمله رو،بابا یه دختر سه ساله ،چند تا آدم نامرد،گُنده که لازم نیست دیگه،به یه بچه کوچولو اخم کنی،حساب کار خودش رو میکنه،بابا مگه این بچه چیکار کرده بود؟

چند نفری رسیدن

چیکار کنم؟اگه تو هم نمی خوای نگم؟نگم؟بگم؟

چند نفری رسیدن

موی من و کشیدن

یا زهرا،امشب ناله بزن،از کاروان ناله زنا عقب نمونی،امشب بلند بلند گریه کن

چند نفری رسیدن

موی من و کشیدن

نظر به سال من نکردن

هیچکی نگفت این بچه سه سالشه،یا بقیةالله

مرا به هر بهانه

زدند تازیانه

رحم به حال من نکردن

بابا بابا،شده دختر کوچولوت یا خواهر کوچلو داشته باشی؟از یه جاهایی هی خاطره ی خوش داره،یا یه جایی بهش سخت گذشته،هی میگه بابا اون جا بودیم،چه خوب بود،یادته؟یادته؟

وقتی که مدینه بودیم یادته

غم و از دل می زدودیم یادته

دست تو بود به دستم یادته

روی زانوت مینشستم یادته

یه آدم بزرگ دلش تو روضه کباب میشه،میسوزه،میخواد تو صورتش بزنه،دل آدم رحم میاد،بابامن نمیدونم اینها کی بودن و چی بودن،آی نامردا،بابا یه دختر کوچولو ،بچه ی فاطمه،

وقتی از راه میرسیدی یادته

گوشواره برام خریدی یادته

حالا گوشواره ندارم بابا جون

بیار این دستات رو بالا،پنج مرتبه یا زهرا(سلام الله علیها)

روضه 4


1-      نام مبارک : رقیه (س) یا زینب

2-      نام پدر : حضرت امام حسین سیدالشهدا علیه السلام

3-      نام مادر : مکرمه ایشان امّ اسحاق دختر طلحته ابن عبدالله

4-      محل تولد : مدینه منوّره

5-      سال ولادت : 57 هجری

6-      سن شریف : سه الی چهار سال

7-      در حادثه کربلا حضور داشت

8-      همراه کاروان به اسارت برده شد

9-      طبق دستور امام حسین (ع) زنان و مادران شهادت پدران را از کودکان مخفی می داشتند

10-حضرت رقیه با دیدن کودکان شامی که همراه پدرانشان به تماشای آنها ایستاده بودند به سراغ عمه آمده و از او بهانه پدر می گیرد .

11- بر اثر گریه و بهانه پس از خواب شب هنگام پدر را در خواب می بیند از خواب بیدار می شده و با گریه مجدد سراغ پدر را می گیرد . و شدت گریه او غوغایی را به راه انداخته که زخم دل زنان و مادران مصیبت دیده را تازه کرده که حتی آرامش را از مسئولین مربوطه و یزید می گیرد به طوری که آن ملعون از خواب بیدار شد و پس از جویا شدن علت گریه ، دستور می دهد که سر بریده پدرش را به او نشان داده تا ساکت شود .

12- پس از بردن سر مبارک امام (ع)در خرابه حضرت رقیه با دیدن سر خون آلود پدر از شدت غم و اندوه فراوان از دنیا می رود .[1]

13- بدن مطهر او را کنار بابا الفرادیس به خاک سپرده می شود این مقبره در شمال غربی محله قدیمی دمشق واقع در کشور سوریه است .

14- مشهد و مزار آن حضرت زیارتگاه و مطاف دلهای محبین اهل بیت علیهم السلام است زرقنا الله زیارتها فی الدنیا و شفاعتها فی الاخره .

«کودکی خردسال و کرامتی بزرگ »

 مرحوم آیت الله حاج میرزا هاشم خراسانی (متوفای سال 1352 هجری قمری )در منتخب التوارخ می نویسد : عالم جلیل ، شیخ محمد علی شامی که از جمله علما و محصّلین نجف اشرف است به حقیر فرمود : جد مادری من ، جناب آقای سیّد ابراهیم دمشقی ، که نسبتش به سید مرتضی علم الهدی منتاهی می شود و سن شریفش از نود افزون بوده و بسیار شریف و محترم بودند ، سه دختر داشتند ولی فرزند پسری نداشتند .

شبی دختر بزرگوار ایشان جناب رقیه بنت الحسین علیها السلام را در خواب دید فرمود به پدرت بگو به والی شام بگوید میان قبر و لحد مرا آب فرا گرفته و بدن من در آزار و اذیت است بیاید و قبر و لحد مرا تعمیر کند .

دختر قضیه را به پدر گفت : امام سیّد ابراهیم از ترس اهل تسنن به خواب او ترتیب اثر نداد . شب دوم ، دختر دومی و شب سومی دختر سومی خواب می بیند بعد از عرضه خواب سید ترتیب اثر نداد تا شب چهارم فرا رسید در آن شب شخص سید خواب می بیند که حضرت رقیه علیها السلام به طریق عتاب فرمودند چرا والی را خبر نکردی ؟ صبح آن روز سید نزد والی شام رفت و خواب خود را برای او نقل کرد والی شام دستور داد علما و صلحای شام را از سنی و شیعه بروند و غسل کنند و لباس نظیف در بر کنند ، آنگاه به دست هر کس قفل درب حرم مقدس باز شد ، همان کس برود و قبر مقدس  را نبش کند و جسد مطهرش را بیرون بیاورد تا قبر مطهر را تعمیر کنند .

بعد از انجام مقدمات دیدند تنها قفل به دست مرحوم سید ابراهیم باز شد وقتی نبش قبر صورت گرفت مشاهده شد که لحد حضرت رقیه علیها السلام را آب فراگرفته و بدن نازنین مخدّره میان لحد قرار دارد و کفن آن مخدّره مکرّمه صحیح و سالم می باشد لکن آب زیادی میان لحد جمع شده است .

سید ابراهیم دمشقی بدن شریف آن حضرت را از لحد بیرون آورد و بر روی زانوی خود تا سه روز نگه داشته به جز برایث نمازهای واجب که آن مخدره را بالای شی نظیفی می گذاشت و نماز می گذارد و تمام این سه روز به جز گریه خواب و خوراکی نداشت و بعداز تعمیر قبر ، آن حضرت را در میان لحد گذاشت سپس دعا کرد و خداوند پسری به نام سید مصطفی به او مرحمت فرمود و در پایان کار والی شام بعد از تفضیلو نوشتن ماجرا به سلطان عبدالحمید عثمانی و او هم تولیت زینبیّه و مرقد شریف حضرت رقیه و امّ کلثوم و سکینه : را به سیّد ابراهیم تولیت این اماکن شریفه را به عهده دارد و این قضیه حدود سنه هزار و دویست و هشتاد اتفاق افتاده است .

«کرامت بزرگ دیگر بوسیله ی این کودک»

مرحوم آیت الله خراسانی در کتاب معجزات و کرامات ضمن نقل قضیّه فوق می نویسد روی پشت بام خوابیده بودیم که ناگهان نار دست یکی از خویشان ما را گزید به طوری که بعد از مدتی مداوا هیچ اثری در بهبودی وی حاصل نشد تا آخر الامر جوانی به نام سیّد عبدالمیر نزد ما آمد و گفت : مریض مار گزیده کجاست و چون محل مار گزیدگی را به او نشان دادند با دست کشیدن به موضع ، بلافاله سلامتی او ببرگشت . سپس گفت : من نه دعایی دارم و نه دارویی فقط این کرامتها از اجداد ما به ما رسیده که هر سمی از زنبور یا عقرب و یا مار باشد اگر آب دهان یا انگشت بر آن بگذاریم فورا خوب می شود و جهتش این است که جدّ ما سید ابراهیم دمشقی موقعی که آب ، قبر شریف حضرت رقیه علیها السلام را فرا گرفته بود جسم آن حضرت را سه روز روی دست خود نگه داشت تا لحد باز سازی شد به برکت و کرامت حضرت رقیه علیها السلام این اثر در خود و اولادش نسلا بعد نسلٍ به یادگار مانده است .

 

1  . مورخ خیبر جناب عمادالدین حن بن علی ابن محمد طبرسی ،

که معاصر با خواجه نصیر الدین طوسی است در کتاب کامل بهائی این داستان را آورده .


روضه 5

انجام کار خانه مرا سخت گشته است

دیگه خودم نمی تونم برا بچه هام نون درست کنم،نمی تونم خودم لباس های بچه هام رو بشورم،بابا چند وقت ِ زینب میاد جلو بسترم،توقع داره مثل همیشه بغلش کنم،موهاش رو شونه بزنم،آخ که دیگه دستم بالا نمیآد،بابا برا علی نمیتونم بگم،بچه ها هم که طاقت ندارن،اومدم برا تو بگم بابا

انجام کار خانه مرا سخت گشته است

می دونی چرا بابا؟

ضرب غلاف بال و پرم را گرفته است

همسایه ها عیادت نمی اومدند،ای کاش نمی اومدند،وقتی می اومدند،می رفتن بیرون،زینب میشنید،هی با خودشون می گفتن،این خانم دیگه موندنی نیست،این روزها روزهای آخرشه،

همسایه ها همه فهمیده اند که مرگ

سر تا به پای محتضرم را گرفته است

فاطمه هجده ساله از دیوار کمک میگرفت،می اومد کنار قبر بابا،این روزها وقتی از بابا حرف می زدن دلتنگ میشد،می گفت:علی جان پیراهنی که بابام رو در اون پیراهن غسل دادی،بده من بوی بابام و استشمام کنم،امیرالمؤمنین علیه السلام می دونه فاطمه چقدر دلتنگه،هی امتانع میکرد،هی زهرا اصرار،پیراهن رو آورد،روایت نوشته،تا پیراهن رو بو کرد،دیدن خانم غش کرد،رو زمین افتاد،می خوام بگم بی بی طاقت نداشتی،پیراهن بابا رو ببینی،من بمیرم برا اون سه ساله ای که تا بهانه ی بابا رو گرفت،دیدن نانجیب ها از در خرابه یه طبقی دارن میارن،قول بده ناله هات تموم نشه برای باقی شعر،همچین که رو پوش رو کنار زد،بچه ترسید،عمه جان این سر کیه؟ آخه حق داره بچه،باباش این طوری نبود،همه صورت زخمی ِ،لبها ترکیده،بی بی کنار قبر بابا با باباش حرف می زد،اما این سه ساله،کنار سر بریده بابا، گفت:بابا،خیلی درد و دل دارم باهات بابا،

درشام بی کسی مرا داد می زند

زخمی که بال چشم ترم را گرفته است

اگه کسی تا حالا برا رقیه سلام اللله علیها گریه نکرده باشه،با این بیت تلافیش رو در بیاره.

هر جا زقافله عقب افتاده ام

ضجر از روی اسب موی سرم را گرفته است.

هر جا رقیه رو می زند رو می کرد به عمه جانش میگفت:اگه عموم بود،اینها جرأت نداشتن من و بزنن

دق مرگ کرده حرمله ام بس که در برم

بر نی سر عموی حرم را گرفته است

این یکی رو به اندازه ی غیرتی که پا روضه ی بی بی داری باید پاش ناله بزنی.

انگشت های طعنه امانم بریده است

خیرات شهر دور و برم را گرفته است

.....

این که بی تاب ِ

رو زمین خواب ِ

دختر شاه ِ

شده بی بابا

اما حالا

با کیا همراه ِ

اونجا اگه تو مدینه،غربت اگه بود،اما علی بود سلمان بود،اباذر بود،اینجا هر وقت سر از محمل بیرون میکرد،باید سرهای بریده رو میدید،یا باید شمر و خولی رو می دید.

شده بی بابا

اما حالا

با کیا همراه ِ

نزنید اینقدر

 بی گناهه

توی ویرونه

یه ریز می خونه

کجایی بابا

کی میگه بابا

نوی زهرا

بی کس و کاره

یتیم تنها که نشته

با لباس پاره

آخه کی گفته

خنده داره

آفتاب از کدوم طرف در اومده

که بابام با سر اومده

لب تشنه بریده حنجر اومده

که بابام با سر اومده

غریب مادر اومده

روضه 6

مقتل بخونم برات ،منتخب طُریحی،حدائق الانس مرحوم بیرجندی از این مقاتل،کاملاً دقیق هیچ چیز از خودم نمیگم،فقط برات ترجمه کنم،بزرگان من و ببخشن،: فجاؤا بالرأس الشریف و هو مغطى بمندیل سر رو گذاشتن جلوش،یه پارچه رو سر،پارچه رو زدن کنار،دید یه سر بریده جلوش گذاشتن،با تعجب نگاه کرد، ما هذا الرأس این سر کیه؟نامرد گفت:قال رأسُ اَبوک ،این سر بابات ِ،تا نگاش به سر باباش افتاد،تا فهمید سر باباش ِ، فانکبت علیه تقبله و تبکى و تضرب على راسها و وجهها حتى امتلاء فمها بالدم دیدن محکم با دست میکوبه تو صورتش،رو لباش میزنه،دو دستی میزد رو سرش، تو بابای منی. اینقدر زد،صورتش ،دهانش خونی شد،سر رو نگاه کرد،گذاشت تو بغلش،یه نگاه به محاسن کرد، کلما مسحت الدم من شیبه احمر الشیب کما کان اول مرة هر چی خونها رو پاک میکرد با دستش،میدید دوباره محاسن خونی میشه،این خون تازه چیه،هرچی محاسنت رو پاک میکنم،....وای......حسین......،تازه اینجا اولین جمله ی بی بی است،تازه اولین خطاب به باباست، مقتل اینجا یه جمله آورده، یا ابه من جز رأسک...... یا ابى و من ارتقى من فوق صدرک قابضا لحیتک،بابا چه کسی جرأت کرده رو سینه ات بشینه،محاسنت رو تو دست بگیره،از این جمله ی رقیه میشه برداشت کرد،این دختر بالای گودال دیده،دیده والشمر جالسٌ علی صدره،داد بزن حسین......یه جمله از دردای خودش نگفته،ببین به بابا چی میگه، یا ابتاه من لنساء الثاکلات، بابا با این زنهای جوون مرده چه کنیم؟ یا ابتاه من للعیون الباکیات با این چشم های پر از اشک چه کنیم؟ یا ابتاه من للشعور المنشورات، با این موهای پریشون چه کنیم؟بعد یه نگاه کرد جمله اخری آدم و میکشه،صدا زد : یا ابتاه لیتنى کنت قبل هذا الیوم عمیاء ای کاش دخترت کور می شد،نمی دید،سرت رو این طوری جلوم بذارن، حالا فرج امام زمان(عج) بگو حسین.... آی جاموندهای از قافله ی شهداء،رقیه ی ثابت کرد هر که از قافله جا بمونه،آخرش به قافله می رسه،به اربابش میرسه،رقیه هم تو بیابون از قافله جا موند،اما اول کسی که سر بابا رو بغل کرد........



موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۳/۰۶/۲۵
حاج سید محمد رضا هاشمی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی